
ما هميشه در حال فراموش کردنيم


من از این دنیا می ترسم...
من از این گمراهی آشکار می ترسم...
از این لحظه ها و ثانیه های در حال گذر می ترسم
می ترسم بهار بیاید و من عطری حس نکنم،گلی نچینم
می ترسم دستان گرم تابستان را لمس نکنم ،قلبش را نفهمم
می ترسم پاییز بیاید و من رنگ هایش را نبینم
می ترسم سوز سرد نفس های زمستان را درک نکنم
می ترسم بیایی و من ندانم....
می ترسم بیایی و من نباشم....
بیا که بدون تو فصل های زندگیم همه بی رنگند...
الهم عجل لولیک الفرج
خدا را شکر که من از هیچکس خدایی به ارث نبرده ام
و آزادم هر طور میلم است خدایم را بشناسم.
خدای من مهربان و دلسوز و اندیشمند و بخشنده و پرتفاهم و
شوخ طبع است.

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم
در آسمان پر می کشیدم
و لابه لای ابر ها پرواز می کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر ،گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد
آنگاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می کردم!
قیصر امین پور

و باز هم پاییز...
فصل من
فصل رنگ و نور و عشق
باز هم باران
باز هم بازی نور و سکوت
باز هم رنگین کمانی از رویا
باز هم باران پاییز...

یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم برای مردنم کافیست
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران نا شناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست وپا و سر به زیرم را
اهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
قیصر امین پور
مداد پاک کنش تموم شده بود...
اما نمیدونست باید خوشحال باشه یا ناراحت...
خوشحال از اینکه همه اشتباهاش پاک شدن....
یا ناراحت از اینکه این همه اشتباه داشته...

![]()
آره فرقی نمیکنه کی باشیم و کجا...
فرقی نمیکنه چه شکلی باشیم...
مهم اینه که شاید لحظه ای قلبمون بلرزه...
دلمون بشکنه...و اشکامون جاری بشن
برای لحظه ای خودمون رو پیدا کنیم و صاحب این شبا
یه نگاه ویژه بهمون بندازه...
تو اون لحظه هایی که دلتون شکست و عاشق شدید...
مارو هم فراموش نکنین...

بگذار آهسته بگویم تا دورترین ماهی های اقیانوس ها هم نشنوند:
حوض حوصله ام بی تو سر ریز میشود...
بعضی وقتا خوابو به هر چیزی ترجیح میدم
به هر چیزی....

وای که چه لذتی داره خواب...